| پانگاشت |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
« هينت » س تو دِ ريدِر:
۱- اين نامه سامان ندارد، صرفن به نيت تخليهی « جيروس »های مغزی نويسنده از امواج الکتريکی رژه روندهی مزاحم به منظور پيشگيری از رخداد قريبالوقوع اقسام متنوعی از صرعهای فوکال کتابت میشود و بس، پس وجوبی در کار نيست تا قربت الی الله بار دهد...
۲- قلم من تازگیها خودش را برای من سانسور میکند و اين برای منی که کلمه، همانا جوهرهی زندگیست به يک درد خنجری کمربندی میماند که با خم شدن به « جلو » اندکی بهبود میيابد - خصوصيات درد پانکراتيت را در ذهن زنده کنيد -، پس به « پيش »...
۳- اين نامه مخاطب حقيقی و حقوقی ندارد اما برای منی که ديوانهی خواندن ادمها به اسم کوچکشان هستم نامهی بینام ارزش معنوی ندارد پس اين نامه را به اسم خوب « ساغر » مینويسم که « مرا به نام کوچکام صدا بزن » ...
***
ساغر،
بچهتر که بودم، روزهای امن اقامتام در ويترين شيشهای ِ چوب گردويی ِ کمتر از يک دهه پيش را میگويم، همان روزها که نهايت ارزوها در دکتر شدن بود و تسلط به کم ِ کم دو زبان بينالمللی و اروپا را گشتن و مصر و افريقای جنوبی را سفرنامه نوشتن و اسيای جنوب شرقی را فرهنگ شکافی کردن و در بوينس ايرس ارژانتين سامبا رقصيدن و در ینگهی دنیا مسکن کردن و نرسيده به حوالی يائسگی به يک مرد اهل زندگی و خانه و خانواده شوهر کردن و دختر زاييدن، دلام میخواست اسم دختر همين قصه از مجموعهی « قصههای خوب برای بچههای خوب » را يا ساقی بگذارم يا ساغر، بعد ديدم مردم به مشروبیشان میگويند ساقی، اين شد که گفتم بیخيال، اسم دختر من ساقی باشد، اسم مردک موتور سوار عرق کِش سطح شهر هم ساقی؟ ولی اسم تو توی يکی از پستوهای ذهنام ماند، ناگفته نماند که اسم تو هم بیعيب نيست که اگر به جرگهی مهاجرين فرنگ بپيوندی، صدایات میزنند سَگر و صد البته اين خيلی خوشايندت نخواهد بود، من اما حوصلهی حزم و دورانديشی به سرنوشت مادی و معنوی ِ تا هفت پشت ديرترم را ندارم، که گذشتهی من چه میشود پس؟ همان گذشتهای که از ابتدايیترين اصواتاش صدای خوب مرضيه بود که میخواند: « ساغرم شکست ای ساقی ... رفتهام ز دست ای ساقی ... تا نام من رقم زده شد ... يکباره مهر غم زده شد ... بر سرنوشت ادم ... شکايت از که کنم؟ ... حکايت از چه کنم؟ ... که خود به دست خود، اتش ... بر دل خون شدهی نگران زدهام »... وای که اين صدا در ظرف زمان خودش - ان روزها که حتا عدد سن من دو رقمی هم نشده بود - چهها که نمیکرد...
ساغر،
بيا هِدلاينهای زندگیم را برایات شاعرانه از بر بخوانم که ادم هزارهی سوم، ادم اَبسترَکت هم حتا نيست چه برسد به فول تکست، که از من اگر میپرسی هر هِدلاينی را هم باز نمیخواند که بالای صفحه باشد، فونتش قر و فری باشد، شمارهی نگارش قلماش درشت باشد و هزار و يک « اگر و امای ديگر » اين وسط اگر ارضا شده باشند ان وقت خواندنشان شايد بيرزد، تو ولی گوش کن، تيز هم گوش کن، اصلن برای اينکه نه حوصلهی من سر برود و نه حوصلهی تو بيا زندگیم را روزنامه کنم - يک روزنامهی رنگی با ورقهای چرب گلاسه - ، تو يا میتوانی لم بدهی مقابل پنکهی پايه بلند پارس خزر روی پشتیهای قرمز و کاهو سکنجبين بخوری، يا بنشينی روی راکينگ چر مقابل باد فن و بستنی ِ بيسکويتی به نيش بکشی، میبينی جانام؟ آل اَز يو ويش ولی گوش کن، تيز هم گوش کن...
خوب، روزنامه چون از وسط تا میخورد هر صفحهاش يک بالای بلندبالا دارد و يک پايين بلندبالا هم ... بالای صفحهی اول که همانا جایگاه هدلاينهاست را فعلن خالی میگذاريم چون بناست از کل به جزء برسيم، ولی عکس بالای صفحهی اول - که یک چهارم کل فضا را اشغال میکند - يک شمع سادهی استوانهای نيمسوختهی پر نور باشد که يعنی من هنوز « استادهام چو شمع، مترسان ز اتشم »؛ پايين صفحهی اول، چند تا اگهی ترحيم درج میکنيم، يکی برای اقای تجاره پدر سارا، معلم خوب مدرسهمان که الحق والانصاف جا دارد ادم بخواند: « چون در گذرم به باده شوييد مرا ... تلقين ز شراب ناب گوييد مرا »، يکی ديگر هم برای خانم کاظمی ناظم خوشخيم ابوريحان که « رسيدهها چه غريب و نچيده میافتند ... »، رفته های فاميل را بیخيال که معمرين به عدد سن نوح « خوشاش باد ان نسيم صبحگاهی ... که درد شبنشينان را دوا کرد »... ورق میزنيم...
صفحهی دوم، صفحهی سياسی: « کهن ديارا، ديار يارا، دل از تو کندم، ولی ندانم، که گر گريزم کجا گريزم و گر بمانم کجا بمانم » که « گوش اگر گوش تو و ناله اگر نالهی من .... انچه البته به جايی نرسد فريادست »، تبليغ پايين صفحه هم باشد نوبت اول اگهی مناقصهی روابط عمومی شرکت بهرهبرداری نفت و گاز اغاجری ... ورق میزنيم...
صفحهی سوم، صفحهی اقتصادی: اينکه وزير رفاه خبر داد: « خط فقر امسال تعيين شد؛ ۱۹۲ هزار تومان » ، اينکه فرمول جديد محاسبهی نرخ سود تصويب شد، اينکه رقم واقعی صادرات فرش ايران ۷۰۰ مليون تومان است و اينکه وزير کشور خبر داده که دولت طرح سهميهبندی را هرگز تغيير نمیدهد و اينکه به قولی: « نفت چو از لولهی ايران بود .... حاتم طايی شدن اسان بود » ، تبليغ پايين صفحه هم باشد نسل جدید موبایلهای سامسونگ با ضمانت سام سرویس... ورق میزنیم ...
صفحهی چهارم، صفحهی فرهنگی: اينجا هوا خوب است، اينجا سنتوری مهرجويی به زودی پردههای گروه سينمايی قدس را زينت میدهد، اينجا شجريان در تکريم استاد سخن سعدی به زودی در تالار بزرگ وزارت کشور کنسرت میدهد، اينجا بازار نشر و ترجمه با تمام محدوديتها هنوز داغ داغ است، اينجا « در دنيا زشتیها کم نيست، زشتیها بيشتر میبود اگر ادمی بر انها چشم میبست اما ادمی هميشه چارهساز است » ِ فروغ، نور میپاشد، تبليغ پايين صفحه هم باشد فراخوان اینترنتی سايت دلاواز ... ورق میزنيم ...
صفحهی پنجم، صفحهی اجتماعی: تیتر روز هم یک تیتر چرند ِجنجالی ِخاکستری ِ گنگ ِمانعةالجمع، مثل: « زن، دیه و تکنولوژی » یا « زهدان، دیه و ارگاسم » یا هر چیزی تو این مایهها به قلم یک نویسندهی ابر مرد دانا. ذیل عنوان انقلابی صفحه، فرمایشات مقام معظم در لزوم برابری دیهی زن و مرد مسلمان ِ هزارهی سوم، ستون سمت راست هم یادداشتی تمامن انتقادی از تفنگ شش لول یکی از اکتیویستهای دو اتشهی امور زنان، ستون سمت چپ هم یادداشتی نقادانه با ساب تایتِل « وا اسلاما » از کمان چوبی یکی از خواهران حوزوی فعال در عرصهی سیاست، تبليغ پايين صفحه هم باشد انواع مو بر بدن و صورت ِ بادی ناتور ِ ساخت اسپانيا تا نرمی و لطافت را احساس کنيد ... ورق میزنيم...
صفحهی ششم، صفحهی ورزشی ( نه که من سردبیر ورزشی خیلی باحالی باشم، نه، اما به هر حال روزنامه صفحهی ورزشی هم میخواهد ): اينکه چهاردهمين جام ملتهای اسيا و حواشیش، ایو ِنت ِ این روزهای کانالهای ورزشیست، اینکه علی دایی شصت و اندی دقیقه در تیم منتخب جهان به مناسبت هشتاد و نهمین سالروز تولد ماندلا ساق ارایی کرده و اینکه در ورزش، جهانْ وطنی بالکل از معنا ساقط است که ملیت همانا هویت ادمهاست که من این وقتی شفافتر فهمیدم که رقص از ته دل ِ پابرهنههای سیه چردهی بیخانمان جنگزدهی عراقی - بعد از پیروزی تیمشان مقابل استرالیا در بین اوارههای کوچه و بازار - را در بخش نو کامنت ِ سی. اِن. اِن دیدم، تبلیغ پایین صفحه هم باشد کتاب گوزی رنگ کانون فرهنگی اموزش مشتمل بر نکتههای برتر از پیش دبستانی تا پُست داکتریت...
صفحهی هفتم، صفحهی بازار روز: از فال حافظ گرفته تا برنامهی امشب سینماها و موزهها و نمایشگاهها و تالارهای تهران تا ایینهی تاریخ و تا معرفی ابنیهی تاریخی و امکنهی باستانی و مشاهیر بزرگ جهان و خواص شناخته شدهی چای سبز در پیشگیری از هر ان مرض تا به امروز شناخته شده و ر ِسِپی ِ انواع و اقسام « اُرینتال فود » که مد روز شده است و اوقات شرعی به افق تهران...
ساغر جانام،
نه که خسته شده باشم، نه، که به قداست عدد هفت ایمان دارم، پس همینجا روزنامهی هفت صفحهایم را جمع میکنم، یادت که نرفته؟ اینکه سه ربع بالای صفحهی اول هنوز خالیست، همان جا که بنا میبود از کل به جزء سیر کنیم و بعد حاصلاش در ان فضا خط خطی کنیم، هِدلاینهای ان صفحه با تو تا من خیال بیاسایم یاسین به گوش خر نخواندهام...
روی ماهات را میبوسم،
بیتا - ۲۹/ تیرماه ۸۶
| لینک |
نه که « لیلا »ی مهرجویی را دوست نداشته باشم، نه، که اتفاقن از من اگر بپرسند مهرجویی؟ من حتمن در وصف سیطرهی ساحتاش، از « لیلا »یاش هم خواهم گفت ولی این هرگز به معنای نفی زیاده کشدار بودن سکانسهای فیلم فارسی « لیلا »ی اقای مهرجویی نیست. اوکی، اینکه روی شلهزرد را با دارچین و پسته « یا حسین » بنویسی از پررنگترین ِ خصیصههای فرهنگ ایرانی، ولی همین که محتوای یکی، دو تا از کاسههای گل سرخی به اسم حسین دارچینی شد، کافیست، چه لزومی دارد هفت، هشت دقیقهی فیلم هر بازیگر و نابازیگری که اسمشان در قرارداد امده است بیایند جلوی دوربین، یک قر و قمیشی بدهند و یک « یا حسین » ِ دارچینی حک کنند و کارشان که تمام شد گود را به بعدی بسپارند؟ یا اوکی، صدای تقْ تق ِ کفشهای سفید پاشنه بلند ِ عروسی ِ هووی جدید لیلا، که از پلههای سالن به سمت اتاق حجله بالا میاید، سر ِ من ِ بیننده که هوو ندارم را هم به دوار میاندازد چه برسد به سر لیلای فیلم، ولی پنج، شش پله زنگ ناقوس ِ تق تق کافیست که باز این چه شورش است که تا لبهی تخت دو نفرهی نو عروس و داماد ِ قصه، به مدد این پریشآهنگ، هر ان تعداد مری که در سالن سینما موجود است باید با اسید معده ابپاشی شوند؟
حالا این همه بافتم که بگویم نه که زندگی این روزهام را دوست نداشته باشم، نه، که اتفاقن اگر از من بپرسند زندگی این روزها؟ خواهم گفت: « زندگی، ضرب زمان در ضربان دل ما»، اما برای منی که حتا تِرم ِ « ساب اَکیوت » از معنا ساقط است و عادت کردهام ثانیهها انقدر فشرده شوند تا هیچ مفری باقی نماند بلکه بر سر عقل بیایم و ان وقت به قول فرنگیها « اَچیو مای گُل »، این اِزمان ِ سکانسها، این پرانتزهایی که ناخوداگاه لابلای متن زندگی باز میشوند و انقدر خط به خط، بند به بند، صفحه به صفحه و جلد به جلد کش میایند که بستنشان - با حفظ ظاهر و معنا - از دست در میرود، نفس میبُرد و طاقت میفرساید.
خیالی اما نیست که های روزگار! پرانتزهایات را بگو تا خود مرزهای ابدیت کش بیایند که به قول مرد امید من: « شرف دست همین بس که نوشتن با اوست، خوشترین مایهی دلبستگی من با اوست » ..
| لینک |
دستام به نوشتن هم میرود، هم نه. اگر بنویسم میشود یک نامهی پَرت سرگشادهی چند صد کلمهای، ننویسم هم میشود یک لختهی رویال مسدود کنندهی عروق کرونری؛ که به قول فروغ:
« ... فریفتهی شدت و هیجان نشو. بگذار همه چیز در ذهنات ته نشین شود. انقدر ته نشین که فکر کنی اصلن اتفاق نیفتاده ... »
بیتا- چهاردهم تیر ماه / ۸۶
| لینک |
*«... از همه بدتر صدای زنگ مدرسه بود. هرگز ژولیت ادام از دست « این صدای جهنمی » به اندازهی من عذاب نکشید. این صدا خیالام را میبُرید. ذوقام را میشکافت. شورم را مینشاند. در کیف مدرسه پنهان میشد. با من به خانه میامد و فراغتام را میازرد. وجودی پیدا داشت: به خوابام میامد. این صدا درس ِ شتاب میداد و ترس ِ دیر رسیدن. هرگز کافکا به اندازهی من این ترس را نچشید. از در و دیوار میشنیدم: « مدرسهات دیر شد » و وای به حالام اگر نرسیده به مدرسه صدای زنگ بلند می شد. صبح، در برف زمستان هم، برابر ِ در ِ بستهی مدرسه میماندم تا باز شود. اما سالی یک بار، صدای زنگ مدرسه را اشارت خوش بود و بشارت میداد: پایان اخرین روز سال، پیش از تعطیلات بزرگ تابستان. در برنامهی کلاسهای دبستان، نقاشی نبود. هر مادهای هم که بود، بیمعنی بود. معنی کجا و فرهنگ نا اهل. هر چه بود از بر میکردیم. شاگرد، کیسهی زباله بود. درس در او خالی میشد. « منابع طبیعی ایران » در کتاب جغرافی بود، نه در خاک ایران. سرمشق « ادب » و « راستی » در محیط مدرسه نبود، در رسمالخط مدرسه بود. معلم در سخنرانی مدیر، « پدر دلسوز » بود. در کلاس نه پدر بود، نه دلسوز. کتاب درس فارسی یک مرقّع بیقواره بود. در ان خزف کنار صدف بود: قاانی کنار مولوی. مولوی در کتاب سال سوم ابتدایی بود. مهم نبود که مولوی دور از فهم ما بود ( دور از فهم دانشجوی ادبیات هم هست )، شعرش از رو هم درست خوانده نمیشد. اموزش جدا بود از زندگی. کتاب تفالهی واقعیت بود. حرف کتاب، پروانهی خشک لای کتاب بود و کتاب مخاطب نداشت. خود مخاطب خود بود. در کتاب درس خوانده بودم:
بچه جان بر سر درخت مرو لانهی مرغ را خراب مکن
و بارها بر سر درخت رفتم و لانهی مرغ را خراب کردم. نمرهی اخلاقام در مدرسه بیست بود. در خانه صفر. در مدرسه سر به زیر بودم. در خانه سرکش. در مدرسه میترسیدم. در خانه میترساندم. مدرسه هوای دیگر داشت. خاکی دیگر بود با رسومی دیگر. دیاری بریده از کوچه و بازار شهر بود. یک جزیره بود. لاپوتا بود: در این جزیره، خوراک درسی ما ابستره بود: نصیحت متساویالساقین. حکایت متوازیالاضلاع. قرائت قائمه. زبان اهل جزیره را نمیشد فهمید. دوزندهی خوب انجا نبود: لباس فرهنگی ما بر تن ما میگریست. اهل عمل انجا نبود. ابتکار و تخیل نبود. دانش، حرفی در کتاب بود. مراوده امکان نداشت. در ان هوا دل میگرفت. جان مشتاق رهیدن بود.
در برنامهی دبستان، نقاشی نبود. اما خط بود. کلاس خط از گرمی و لطف خالی نبود. خط هنوز معنی داشت. هنوز دوات و مرکب بود. قلمدان و قلم بود. قلمتراش و قط زن بود. میشد پیش کاغذفروشان رفت و زیردستی و سنگ رومی و خاک بیز و مسطره هم خرید. شاگرد ان زمان معنی « فتح » و « نحت » و « فاق » را میفهمید. از کتاب دوم ابتدایی، خط در برنامه بود و قلم در دبستان، قلم نستعلیق بود با شکستهی ان. معلم خط، استاد خط نبود. در کتابت « ید بیضا » نمیکرد. نه صراط السطور خوانده بود و نه ادابالمشق. حضرت علی هم به خواباش نیامده بود تا اسرار خط بدو بیاموزد. قلمکشی را به « صفا » و « شأن » نرسانده بود اما خطی خوش داشت. خط را پیش خود اموخته بود و ادمی هموار و افتاده بود.
زنگ خط، دلپذیر بود. با همهی زنگها فرق داشت. معلم به تک تک ما سر خط میداد و ما مشق می کردیم. اتاق از صریر قلم پر میشد. من بانگ قلم را دوست داشتم. بانگی که دیگر نمیشنوی و بوی مرکب چه خوب بود. چیزی که لئون نمیخواست بشنود. « بوی مرکب مشکی » را خوش نداشت. شاید که چون حوصلهی درس نداشت. اما لئون اروپایی بود. مرکب او مرکب ما نبود. مرکب او شاید مایهاش سیاه انیلین بود. مایهی اصلی مرکب ما همان بود که در مرکب مصریان قدیم بود: دوده و صمغ عربی. اما زعفران و گلاب و کافور و عسل هم در مرکب ما بود و مرکب را در خانه می ساختیم. کاغذ ما نه ختایی بود و عادلشاهی و سمرقندی. نه خانبالغ و ترمه و کشمیری و فرنگی. کاغذ ما سفید معمولی بود و قلم هر چه بود، واسطی نبود. سرمشق، همیشه شعر بود و سعدی همیشه سرمشق بود. سرمشق خط فقط. وگرنه « به جان زنده دلان » که دلها ازردیم و نظر تنها « بدین مشتی خاک » کردیم. « گل بی خار جهان » نشدیم. « زمام عقل به دست هوای نفس » دادیم. « نابرده رنج گنج » خواستیم. باور داشتیم سعدی شعرش را برای مشق خط گفته است وگرنه، « بار درخت علم » این نبود ... » *
---
*نقل به عینهی سطوری از « معلم نقاشی ما » از مجموعهی « اتاق ابی » ِ سهراب سپهری
| لینک |
هشتم تیرماه - ارکستر موسیقی ملی ایران - کاخ نیاوران
اینکه استخر بزرگ کاخ نیاوران را نه با چوب گردو که با چوبهایی از جنس ِ لابد شاخههای نو رستهی سبز - قهوهای ِ مو بپوشانند و رویاش یک فرش قرمز بیندازند و تنگاتنگ صندلی فلزی بچینند و با این دکوراسیون مجلل ِ تابستانه انچنان امنیتی به پا کنند که کم ِ کم هر بیست دقیقه یکبار صدای خرد شدن چوبهای یکی از نواحی و فریادهای شوق جالِسین ِ بینشیمنگاهاش - تو گویی که سوار بر رودخانهی وحشی شهربازی سابق تهراناند - بر صدای استریوی مراسم زنده غلبه کند، مسلّمن نه در شأن اقای فرهاد فخرالدینی ِ رهبر ِ ارکستر است و نه در شأن ارکستر موسیقی ملی ایران. حالا بماند که به عقل جن هم خطور نمیکرد که شامگاه هشتم تیر ماه، اسمان تهران شر شر ببارد و نتیجتن بوی نای چمن و پرز اب خوردهی قالی، عکسالعملهای ملت در رفتن به پناهگاه! که مباد خیس شوند، چترهای رنگارنگ ان عدهی به پناهگاه نرفته که الّا و لله میبایست در بالاترین ارتفاع باز میشدند تا تمام رفقا و اشنایان را پوشش دهند و همان اندک دید ِ دوری را هم که تو یکی، از سِن داشتی سلب کنند، اعتراض یک سری عزیز قدّاره کش که بازگردانیدن پولشان را به علت شرایط نامساعد جوی با نعره و فریاد خواستار بودند و هزار و یک لحظهی تاریخی دیگر، همه و همه این سوال را در ذهن زنده میکرد که مگر نه اینکه کنسرت سالیانهی ارکستر موسیقی ملی ایران به قول فرنگیها یک « ایو ِنت » ِ فرهنگیست و باز مگر نه اینکه حکومت در یک اقدام اشنای نمادین نام تالار « رودکی » تهران را به نیت مبارزه با کلیهی مظاهر طاغوتی و ترویج هنر سازگار با موازین اسلامی به « وحدت » ِ امروز تغییر داد، پس دیگر دردشان چیست که به ارکستر موسیقی ملی ایران اجازهی اجرای زنده در تالار وحدت نمیدهند؟
این گلایهها به کنار، به خودم میگویم، توفیری نیست، اینکه جلال همتی بخواند: « ترشی خوبه یا لیته؟ البته لیته لیته »، اینکه شهرام ناظری « رندان سلامات میکنند، جان را غلامات میکنند، مستی ز جامات میکنند، مستان سلامات میکنند » بخواند، اینکه همایون شجریان « نبستهام به کس دل، نبسته کس به من دل، چو تخته پاره بر موج، رها، رها، رها من » بخواند، اینکه مختاباد « ما درس سحر بر سر میخانه نهادیم ... محصول دعا در ره جانانه نهادیم » بخواند، اینکه کویتی پور « ممّد نبودی ببینی شهر ازاد گشته، خون یارانات پر ثمر گشته » بخواند یا اینکه امشب در بین این همه جنجال، یک صدایی در دستگاه دشتی بدمد و به مدد شور ِ ضرب ِ دف و تنبک بر این حجم هیاهو فائق اید و بخواند: « چه کج رفتاری ای چرخ، چه بد کرداری ای چرخ، سر کین داری ای چرخ، نه دین داری، نه ایین داری ای چرخ » که « هارت آو دِ مَتِر » ان اوای دوست است که نمیدانی از کجا میاید، ولی میاید و با امدناش تحت میجنباند، سنگینترین لایههای روح قلقلک میدهد و هر ان فکر زاید را پر میدهد، همان صدایی که به قول یکی از اشنایان « اَمیوز ِز یو تیل دی اِند آو دِ تیون »، که خشک چوبی، خشک سیمی، خشک پوست ... از کجا میاید این اوای دوست؟؟
بیتا - ۸/ تیر/ ۱۳۸۶
| لینک |
امروز چهار تا تاکسی سوار شدم و فحش بود و فضیحت که از دهان رانندگان تاکسیها نثار حکومتْمردان میشد که چی؟ که دولت در یک اقدام ِ لابد مطالعه شدهی تمام جانبه از امروز صبح ( ساعت ۲۴ بامداد ) بنزین را سهمیه بندی کرده است، یکیشان عکس ِ هنوز جا ماندهی اقای خمینی - از ایام چهاردهم و پانزدهم خرداد - بر روی پارچهی بزرگ میدان هفت تیر با زیر نویس ِ « انتظار فرج از نیمهی خرداد کشم » دید و ناخوداگاه یک دیّوث ( با رعایت دقیق رسمالقرائت عربی یعنی هم مشدد به « یاء » و هم سوت کِشَنده به « ث ») خیرات روحاش کرد و ان دل پر بغضاش را برای مسافران خالی کرد که همین اقا قرار بود نفت ِ بشکهای بفرستد دم خانههایمان، یکی دیگرشان عکس دکتر بهشتی روی یکی از پارچههای مابین میادین هفت تیر و ولیعصر دید و ارزو کرد همهی اخوندها در همان هفتم تیر ماه دود شده بودند و رفته بودند هوا، کانه سابق به وقت هر ان اشفته بازار تاریخی قبر رضا شاه نبش میشود و روحاش احضار و برای تا هفت پشتاش سلام و صلوات نذر میشود که ما هر چه داریم از اوست و مسافران خوشمشرب ایرانی هم که مثل هر یک ایرانی، علامهی دهرند و همه فن حریف و نتیجتن کارشناس امورات سیاسی و اقتصادی هم، انچنان انالیزهای خودساخته در لفاف زیباترین کلمات در ایکی ثانیه از خودشان ساطع میکردند که تو انگشت به دهان میماندی باِیّ ذَنب ٍ این ره که ما میرویم به ترکستان است؟ ماشاالله هفت قران به میان، همه صاحب یک ایدئولوژی مترقی جهانی، همه پیرو برترین مکاتب ِ دنیوی، همه « انکس که بداند و بداند که بداند »، همه سیّاس مادرزاد، من واقعن نمیفهمم با این حجم شعور ِ تودهها کجای کار این هوا لنگیده که از دستبوس میل به پابوس کردهایم .. خاکام به سر ترقی معکوس کردهایم؟؟ من اما حَسَب ِ استعداد ذاتیم در ایفای نقش عمقَزی و خان جون و خاله خانم و امثالهم هر جا نگاه جنابان ِ راننده در نگاهام گره میخورد با یک « حالا خدا را شکری تنتان سالم است »، « چی بگم والله »، « توکل به خدا »، « کلبهی احزان شود روزی گلستان، غم مخور »، « دیو چو بیرون رود فرشته در اید » ، « نصر من الله فتحا قریب »، اصلن « شاید که چو وا بینی خیر تو در این باشد » و این دست اراجیف سماواتی صمیمانه با بغضْگویههایشان سمپاتی میکردم..
این تاکسینگاریها به کنار، این پمپ بنزینهای اتش گرفته، این دنبالهی بالابلند خودروها در صفوف طویل پمپهای بنزین، که منظرهی شهر را به یک مزرعهی جنگ زده تبدیل کردهاند، این رانندههایی که در صف بنزین دست به یقه شدهاند و به کس و کار و اجداد یکدیگر هم حتا رحم نمیکنند و این ویوی خاکستری این روزهای کشدار ِ شهر ما، همه و همه فریاد میزنند که کدام زنجیری یک زمانی سرود : « ادم سیر نباشد ولی به فضیلت سیری نائل امده باشد » ، که تا شکم کسی سیر نشود چشماش به کدامین طُرفةُالعین سیر شود؟ که مادام که فقر مادی به سان بختک بر شش دانگ هیکل ادم حکومت میکند، فقرزدایی فرهنگی به کدامین لطایفالحیل؟ که تا شالودهها عریان نشوند، برهنگی فرهنگی برای تنظیم دمای سیستم به منظور جلوگیری از یک « انفجار نور » ِ دوباره، یگانه راه حل پیش روی من و مای شهروند است...
| لینک |
انچه در پی میاید یک انشای کاملن تلفیقی از گزین گویهها و گزین سرودههای فروغ فرخزادست.
نه که ترسام از بوییدن دهانام باشد که مبادا گفته باشم عشق، - ان هم برای منی که رمانس اگر در فضا جاری نباشد، زیستن از معنا ساقط میشود - ولی محتوای این یکی نوشتهی التقاطی، نیمچه سیاسیست..
--
« ...
من زندهام، بله، مانند زنده رود که یک روز زنده بود..
به نظر من این فیلم ( خانه سیاه است ) فیلمیست از زندگی جذامیها و در عین حال از خود زندگی، نمونهای از زندگی عمومی. این تصویریست از هر اجتماع در بسته و محصور، تصویریست از عاطل بودن، منزوی و جدا بودن. حتا ادمهای سالم نیز ممکن است در اجتماع ِ به ظاهر سالم ِ بیرون از جذامخانه، همین خصوصیات روحی را داشته باشند و حال انکه جذام ندارند. جوانی که توی خیابان بیهدف راه میرود با ان جذامی که توی فیلم، کنار دیوار مدام راه میرود، فرقی ندارد. این جوان هم دردهایی دارد که ما نمیدانیم..
انجا دیگر نومیدی معنی ندارد، یعنی امیدی وجود ندارد. جذامی به زندگی خودش عادت میکند و همهشان میدانند که زندگیشان همین است که هست. سرنوشت خودشان را قبول کردهاند. میدانند که اگر از جذامخانه هم بیرون بیایند، با دستی که پنج انگشت ندارد، همه جا نشاندار خواهند بود. ارزوهای جذامخانه ارزوهای همان چهاردیواری محدود است..
زندههای امروزی چیزی به جز تفالهی یک زنده نیستند..
من به مردی وفا نمودم و او
پشت پا زد به عشق و امیدم
هر چه دادم به او حلالاش باد
غیر از ان دل که مفت بخشیدم
یک روشنفکر ایرانی تماشاچی جامعهی خودش است، یک جامعهای که تقریبن به او پشت کرده است..
باید در زندگی به حرف مردم خندید و ( به قول تو ) دیگران را کدو فرض کرد..
اگر از شهد اتش لب من
جرعهای نوش کرد و شد لبریز
حسرتام نیست زان که این لب را
بوسههای نداده بسیار است ..
من زندهام، بله، مانند زنده رود که یک روز زنده بود..
... »
والسلام
بیتا - ۴/۴/۸۶
| لینک |
شنبه دوم تیر ماه هشتاد و شش، روز یکم بخش ای. اِن. تی:
دلام تنگ شده بود، برای مسیر پیادهی خانه تا سر پارک وی نرسیده به هفت صبح، برای تاکسیهای خطی پارک وی - هفت تیر و رانندههای اشناشان، برای بوی تاکسی و مینی سوسیتهی بیریای داخل کابیناش، برای شلوغیهای میدان ولیعصر در ظل افتاب تابستان، برای خرابههای بیمارستان فیروزگر که در فاصلهی یک سال و اندی به مدد بودجهی « اموزشی » دانشگاه انچنان به سنگ و برنز فرش شدهاند که مپرس و کلن برای نظام اموزشی بیصاحب فیروزگر که به قحط سالی اندر دمشق میماند...
این یکی یادداشت هم تکه بریدهای از افتخارنامهام، حال و هوای نوشتن ان روزهام را دیوانهوار دوست دارم...
« ... حين دوچرخه سواری تمام اموزه های يک هفته ايم ــ از ۲۷ خرداد تا ۳ تير ــ را مرور ميکنم. بايد از خوک صفتی دست بردارم تا شايد به جز نوک دماغم نواحی بيشتری را هم بتوانم ببينم. ملت ما يک ملت ۷۰ مليونيند. خيليهاشان بيشتر از معاونت حقوق بشر به ۵۰۰۰۰ تومان ماهيانه محتاجند. قشر روشنفکر در ايران تنها و تنها ترجمه ای از متون انگليسی و فرانسوی و چه و چه است. لغتيست معادل تکنوکرات. در کدامين نقطه دنيا روشنفکرانش عمده وقت خود را صرف عريان کردن حقيقت کانديدايی به نام رفسنجانی ميکنند تا بلکه کانديدايشان رای بياورد ان وقت ظرف کمتر از يک هفته تکه های شکسته ان کانديدا را بگونه ای با چسب به هم ميچسبانند که بتی محکمتر از version ِ قبليش از او بسازند؟ عموم ملت ما پيرو حزب بادند و از قضای روزگار خوش هم نسيمش صورتشان را مينوازد. ملت من حتی مومن ترينهايشان به مسلکشان بالاخره يک نرخی دارند. فاشيسم حاکم بر کشور من را کسی کادوپيچی نکرد و برايمان از انسوی ابها هديه نفرستاد. خودمان نسلهايمان را فاشيست بار اورديم تا از پرداخت کمترين هزينه های اقتصادی ــ سياسی ــ علمی ــ اجتماعی ــ معنوی در امان بمانيم. فکر کردن از ان افعاليست که فقط و فقط موقع يادگيری صرف فعل به کودکانمان ممکنست به کار بيايد که البته امروزه با روی کار امدن افعالی چون پيچيدن، پيچاندن، ريدن و هم خانواده هايش، دزديدن و ... به جرگه افعال متکلف و مصنوع پيوسته و کاربردش را در متون قديمی ببايد جست و جو کرد. من خيلی بدحالم. تا به کی ملّق زدن بين گه و گهتر و بد و بدتر و از بطن اين ملق زدن ها جوانان تئوريسينمان را شناسايی کردن و تشويق کردنشان برای پيمودن فرش تا عرش با هر جان کندنی که شده و ان گاه که به عرش رسيدند يادمان بيفتد جا در عرش خيلی تنگست و دعوت از ايشان برای سقوط ازاد از عرش به فرش؟ تا کجا اين شوخی تلخ روزگار قرار است همپای قدمهای ما تاريخ پيمايی کند. کاش دلاوری پيدا ميشد و تير خلاص تاريخ را ميزد تا حالم بهتر ميشد. تا چند کاش و کاش و کاش؟؟؟... »
بیتا - جمعه ۳/۴/۸۴
« ... " ای بنده ما، روزهايی از تاريخ ــ که امار غيرمنتظره های تاريخی انقدر بالا ميرود که برميگردی، عقب را نگاه ميکنی ، رد پاهايی جامانده ميبينی که بسيار شبيه به رد پاهای توست اما خاطر و حافظه ات شهادت نميدهند بر اينکه در روزگاری نه چندان دور تو و امثال تو ان ردپاها را بر روی کتيبه های تاريخ ثبت کرديد ــ را برايت عبرت قرار داديم تا گوشه ذهنت همواره باقی بماند : يدالله فوق ايديهم "... »
بیتا - یکشنبه ۵/۴/۸۴
به قول روحانگیز شریفیان: چه کسی باور میکند رُستم؟..
| لینک |

